تبلیغات
313گمشده - معرفی کتاب "دا "
 
313گمشده
این همه آب كه می بینی نه اقیانوس است/عرق شرم زمین است كه سرباز كم است
درباره وبلاگ


افسانه ی سیمرغ را شنیده اید؟
می گویند درروزگاران قدیم گروه عظیمی ازپرندگان یک بیشه زندگی راحت خودرا رهاکردند و برای دیدن سیمرغ افسانه ای که رهبرشان هم بودسفری را آغازکردند؛سفری که آسان نبود..راه بسیار طولانی بودوسختی راه بسیار..بعضی ها درراه فناشدند..بعضی هایشان برگشتند..
و گاهی هم که از بالای جنگل وبیشه های همچون بهشت می گذشتند،بعضی هایشان طاقت نمی آوردند،فرودمی آمدندوسفر را رهامیکردند..القصه هرکس به طریقی از این گروه بزرگ جدا میشد تا آنجاکه از آن هزاران پرنده فقط30مرغ ماندند..
30عاشقی که تمام راه دل به رهبر بسته
بودند و تشنگی،گرسنگی،باد و بوران و
ظواهردلفریب باغهای راه هیچکدامِ آنان رااز ادامه راه بازنداشت..
30مرغی که سیمرغ بودند..
حرفمان این است؛ماهم افسانه ای حقیقی داریم..دربین این گروه عظیم از خاکیان313 گمشده داریم..313عاشق؛که مانند30مرغ افسانه مان،سختی های راه را تحمل میکنندوبه دنیاوفریبش دل نمی بندند؛
313یاری که دل به رهبربسته اندویاران امام زمانمان هستند..این 313عاشق در این راه همراهانی میخواهند..تلاش کنیم که هم راه شان باشیم نه اینکه با گناهانمان سنگ راه شان باشیم...
********************************
دمش گرم اونی که گفت:
"حال نداری ثواب کنی،گناه نکن"
"مـا دل بـه دیـدار امـام از نظـرهـا غایـب مـان بـسـته ایـم"
«به امید رضایت خدا»
94/3/23

مدیر وبلاگ : زینب
نویسندگان
جمعه 12 تیر 1394

دا؛ خاطرات سیده زهرا حسینی

به اهتمام:سیده اعظم حسینی

معرفی کتاب: کتاب «دا»؛ خاطرات سیده زهرا حسینی به اهتمام سیده اعظم حسینی در دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری تولید و در انتشارات سوره مهر منتشر شده است.


کتاب«دا»روایتی تازه از دفاع جانانه‌ مردان و زنان ایران دربرابر عراق متجاوز، که با هر سلیقه‌ای جور درمی‌آید. وقتی کتاب راخواندید،مات ومبهوت می‌شوید؛ انگارتاقبل ازاین،چیزی ازخرمشهر سال 59نمی‌دانستید.پانصدوشصت وسومین اثرِ دفترادبیات و هنرمقاومت حوزه هنری؛خاطرات دختر جوانی است که روزهای نخست جنگ تحمیلی درخرمشهر را روایت میکند.

"دا"نام کتاب روایت خاطرات سیده زهرا حسینی است که در مورد جنگ ایران وعراق نگاشته شده.دا،در زبان کردی به معنی مادر است و زهرا حسینی که خود یکی ازکردهای استان ایلام است با انتخاب این عنوان سعی کرده به موضوع مقاومت مادران ایرانی در طول جنگ ایران و عراق بپردازد. به اعتقاد بسیاری از کارشناسان، این کتاب مهم‌ ترین و تأثیر گذارترین کتاب در زمینهٔ خاطره‌ نگاری جنگ هشت سالهٔ ایران و عراق محسوب میشود.

سیده‌ زهرا حسینی راوی کتاب «دا»، تا چند سال پیش حاضر به یادآوری عمومی خاطراتش نبود.بعداز مدتی نظرش عوض شد:«جنگ که تمام شد گفتیم خیالمان راحت است و میرویم پی زندگی.سال‌ها گذشت و دیدم ارزش‌ها کم کم رنگ می‌بازد و ضدارزش‌ها برجسته میشود. وقتی کار به اینجا رسید دیدم اگر سکوت کنم به تمام مقدساتی که به خاطرش جنگیده‌ایم خیانت کرده‌ام.برایم مهم بودکه این خاطرات رابه چه کسی و کجابسپارم. در وهله اول مهم‌ترین اصل برای من ، اصل ولایت بود، چون انقلاب ما براساس ولایت بود. دوست داشتم جایی که می‌خواهد این خاطرات را منتشرکند به اصل ولایت معتقد باشد.همچنین امین باشد و آنچه را که من میگویم بنویسد نه آنچه را که خود درنظردارد.یک بار شهید آوینی و چندین‌ بار از طرف ایشان خواستند با من برای بازگویی خاطرات مصاحبه کنند که در آن زمان حاضرنشدم. بعدها که تصمیم گرفته بودم خاطراتم رامنتقل کنم از دفتر ادبیات بامن تماس گرفته شد ولی چون این دفتر را نمیشناختم،رد کردم.بعدازتحقیق درمورد دفتر قبول کردم وخاطرات را در اختیار آنها قرار دادم. خلاصه این کار باتمام سختی‌هایش7 سال طول کشید.»

اعظم حسینی، تدوینگر و نویسنده کتاب«دا» است که باصبر و وسواس خود درطی7سال نقش والائی دربه ثمر رساندن کتاب داشته است.


در انتها؛ذکر خاطره‌ای از خانم حسینی درباره واکنش رهبر انقلاب به این کتاب خواندنی:

 در بهمن ماه سال 88 که به مناسبت سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و  بیستمین سالگرد تاسیس دفترادبیات و هنر مقاومت در جلسه‌ای نیمه خصوصی خدمت رهبر معظم انقلاب بودیم، بعدازسخنرانی آقایان بنیانیان و سرهنگی،حضرت آقا شروع به سخنرانی کردند، ابتدا از دفتر تشکرکردند و از چندکتاب دفتر و حوزه که مطالعه فرموده بودند اسم بردند و تاکید کردند که بعضی را بارها مطالعه کرده‌اند. به کتاب«دا»که رسیدند،گفتند: «من اخیراً کتاب یک خانم را به نام«دا» مطالعه کردم، کتاب بسیار خوب و تاثیرگذاری است». یکی ازحضار گفت:بله این اثر،خاطرات خانم حسینی است که در این جلسه هم حضور دارند. من به فاصله نزدیکی از آقا نشسته بودم ؛ ایشان رو به خانم‌ ها کردند و پرسیدند: «کدامیک از شما خانم حسینی هستید؟» عرض کردم:آقا من هستم. اولین سوالشان این بود که «دا» چطورند؟ من«دا»را که درجلسه حضورداشت به آقانشان دادم وگفتم:ایشان هستند. جالب اینجابود که آقا بامادرم به عربی غیرفصیح و محلی صحبت کردند! «دا» ازهیجان بغض کرده بود ونمی‌توانست جواب بدهد.


در آخر باید بگم:

ما این کتاب رو تابستون دوسال پیش خوندیم..از جمله کتابایی بود که خواب و خوراکو ازمون گرفته بود!

ولی باید به یاد داشته باشیم تو چنین کتابایی نباید مثل کتابای امروزی که هرکی شروع به نوشتن کردحداقل چندتا صحنه و رابطه رو بیان میکنه ببینیم..

کتاب دا که سرگذشت خانم سیدزهراحسینی هست خیلی از فجیع ترین و خشن ترین صحنه های جنگ رو به رخ همه کشید..حداقل باخوندن چندخطی که پشت این کتاب به عنوان چکیده نوشته شده دقت کنیدخواهید دیدچقدرصحنه های غیرقابل هضمی برای ایشون اتفاق افتاده..

پیشنهاد میکنیم برای یک بارم که شده حداقل برای مقایسه این کتاب با رمان های به ظاهر عاشقانه و زیبای امروزی بخونیدش....

مطمئنا قابل مقایسه نیست!



+ ادامه ی مطلب شامل تصاویر و خلاصه ای از این کتاب

خلاصه ای از کتاب:

کلمه‌ی«دا»،در گویش محلیِ لری به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته است رنج، اندوه، تلاش ومقاومت مادران ایرانی را یادآورشود. سیده‌زهراحسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش،پیش از ولادت او درعراق زندگی میکردند و او در سال  ١٣۴٢ در آنجا به دنیا آمده است.در کودکی همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت و پدرش درخرمشهر ساکن شد و پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد.

او که پس ازکلاس پنجم ترک تحصیل کرد، فرزند دوم ازشش فرزندخانواده بود. خانواده‌اش،به ویژه پدر، سخت پای‌بند مذهب بود و او با چنین اعتقاداتی پرورش یافت و همراه برادر بزرگترش، علی،در فعالیت دوران انقلاب و پس از آن شرکت کرد. با آغاز جنگ، زهراحسینی که در آن هنگام دختری17ساله بود،‌ خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا درگورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و باشهامت و مقاومتِ روحی کم‌نظیر،به غسل و کفن و دفن آن‌ها کمک کرد. به کارکنان گورستان غذا رساند، مردم را برای این کاربسیج کرد، امدادگری آموخت و در هر کاری که پیش می‌آمد، از امدادگری، زخم‌بندی، حمل مجروحان، تعمیر و آماده‌سازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت. تنها هدفش این بود که مفید باشد و به مردم خدمتی کند.پدر وبرادرش در جنگ خرمشهر شهید شدند و او بادست خود آنان را در گور نهاد. خواهر کوچک‌ترش را در کارها شرکت داد. درجریان دفاع ازخرمشهر مجروح شد و ترکشی در نخاع او جای گرفت که پس از آن همیشه با اوست و ناگزیر از تحمل عوارض آن است. با این حال،او از پای ننشست و پیوسته کوشید تا درخدمت جبهه و جنگ و با مردم جنگ‌زده باشد.

سیده زهرا حسینی.راوی کتاب«دا»

http://hw10.asset.lenzor.com/lp/2954024-7001-l.jpg


بخشی از کتاب: دلم لرزید.نزدیک تر شدم. زنی که بین بچه ها بود شیون میکرد، دا بود. نگاه های آدم ها یک دفعه به طرفم برگشت.دلم هری ریخت.متوجه من شد،صدای ناله اش بالارفت............دا باسوزجگرخراشی گفت: دیدی بابات شهید شد،دیدی..........بادستانم که رمقی درآنها نبود سر بابا را بلند کردم و به سینه ام چسباندم.از روی کفن شروع کردم به بوسیدن.

جنت آباد . شهید سید حسین حسینی. پدر سیده زهرا حسینی

http://hw10.asset.lenzor.com/lp/7041813-7208-l.jpg


بخشی از کتاب:نوازشش میکردم و دست توی موهایش می بردم.خاک هایش را پاک میکردم وبا او حرف میزدم...دیگر علی را طوری نشانده بودم که تا سینه اش در آغوشم بود با اینکه خون روی زخم هایش خشک شده بود ولی هنوز به زخم هایش دست میزدم خون می آمد. لباس فرم سپاهش پاره پاره و خونی بود. این همان لباسی بود که وقتی برای اولین بار پوشیده بود همه مان ذوق کردیم . از همان موقع فکر شهادت علی را میکردم مطمئن بودم شهید می شود و همانطور که گفته بود آن قاب عکس را در حجله اش می گذاریم.

جنت آباد. شهید سید علی حسینی . برادر سیده زهرا حسینی

http://hw10.asset.lenzor.com/lp/7041835-3306-l.jpg


بخشی از کتاب :  از حبیب خواسته بودم حالا كه شهر آزاد شده، مرا در اولین فرصت به خرمشهر ببرد.  دلم می خواست شهرم را ببینم. هنوز به مردم عادی اجازه بازدید یا بازگشت به شهر برای سكونت را نمی دادند.  روزی كه حبیب گفت برویم خرمشهر را ببینیم، سر از پا نمی شناختم. حال و هوای خاصی داشتم. خوشحال بودم كه بعد از حدود دو سال می خواستم شهرم را ببینم. فكر می كردم خرمشهر همان خرمشهر سابق است. نمی دانستم چه بر سرش آمده. وقتی وارد شهر شدیم، همان اول جا خوردم.



بخشی از کتاب: وقتی حبیب مرا به طرف خانه مان برد باز هم نتوانستم تشخیص بدهم كجا هستیم. هرچند محله طالقانی مثل محدوده های دیگر تخریب نشده بود ولی خانه ها به قدری آسیب دیده بودند كه احساس می كردم به شهر و محله ای غریب وارد شده ام. با دیدن خانه مان یاد علی و بابا زنده شد.
خانه ما نسبت به دیگر خانه های طالقانی كمتر آسیب دیده بود.






http://hw10.asset.lenzor.com/lp/8811785-6853-l.jpg



نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها : دا، سیده زهراحسینی، خاطرات جنگ،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:30
Hi! I know this is somewhat off topic but I was wondering which blog platform are you using for this
site? I'm getting fed up of Wordpress because I've had problems with hackers and I'm
looking at options for another platform. I would be great if you could point me in the direction of a good platform.
سه شنبه 17 مرداد 1396 16:56
My family members all the time say that I
am wasting my time here at net, however I know I am getting knowledge all the time by reading such pleasant posts.
یکشنبه 15 مرداد 1396 00:34
I'm extremely impressed with your writing skills as well as with
the layout on your weblog. Is this a paid
theme or did you customize it yourself? Anyway keep up the nice
quality writing, it's rare to see a nice blog like this one nowadays.
جمعه 16 تیر 1396 19:49
Have you ever thought about adding a little bit
more than just your articles? I mean, what you say is fundamental
and all. However just imagine if you added some great visuals or videos to give
your posts more, "pop"! Your content is excellent but with pics and video clips,
this site could certainly be one of the best in its field.
Fantastic blog!
شنبه 3 تیر 1396 15:53
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب ابتدا آیا واقعا
حل و فصل خوب با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر جملات شما موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای
کوتاه در حالی که. من هنوز مشکل خود را با جهش در مفروضات
و یک خواهد را خوب به کمک پر همه کسانی معافیت.

در صورتی که شما که می توانید
انجام من خواهد قطعا بود در گم.
پنجشنبه 25 خرداد 1396 19:42
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا واقعا
نشستن بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف
شما در واقع موفق به من مؤمن اما فقط برای کوتاه در حالی
که. من هنوز مشکل خود را با فراز در
منطق و شما ممکن است را سادگی به پر کسانی که شکاف.
در این رویداد شما که می توانید
انجام من خواهد بدون شک بود در گم.
یکشنبه 14 تیر 1394 04:37
عـــه آبجی زینب من کجا همچین حرفی زدم!
باشه من تمام و کمال پاسخگو هستم بگو بیاد.
زینب

اااا خودت گفتیییییییی
ماشاااااالا شجاعت
آبجی من آزارش به مورچه هم نمیرسه بابا
یکشنبه 14 تیر 1394 01:48
:)لابد شمام خوب نازشو میکشی آبجی خانوم.بد عادتش کردی دیگه.
زینب

زهرا قهرم باهات

آیرا گفت محل نذارم...به من چه

آیرا زهرا اومد خودت پاسخگویی هاااااااخخخخخخخخخخخخخ

زهرا------>آیرا



آیرا جونم شبت بخیر...من برم واس سحر عزیزم
ولی فردا مواظب خودت باشاااا...زهرا رو میگم
شوخی میکنما
یکشنبه 14 تیر 1394 01:03
چرا نمیاد؟ناز داره خانوم خانوما
زینب

نمبدونم...میگن ناز کش داری ناز کن نداری پاتو درازکن اینجاس...ناز کش داره ناز میکنه
یکشنبه 14 تیر 1394 00:49
الحمدلله.خوبم گلم
ان شاءالله.
چشم عزیزدلم.مگه میشه آبجیای گلمو فراموش کنم؟..ممنون از دعاهاتون.
زهرا بانو اینجا نیستن؟
زینب

خب خدارو شکر

مرسیییی


نهههه... میگم بیا نت نمیاااااااد
یکشنبه 14 تیر 1394 00:08
سلام آبجی زینب جونم
خوبی عزیزم؟
حیف شد صعود نکردیم ولی در هر صورت بچه های والیبالمون همیشه عالی هستن..خدا قوت به همه شون..ان شاءالله مسابقات پیش رو خوش تر بدرخشند.
زینب

سلام عزیزم
خوبم...تو چطوری آجی؟؟
آره حیف شد...سرو قامتای ایران همیشه عالین..همیشه پاینده باشن ایشالا
ایشالا خدا یاریشون میکنه می بریم مسابقای پیشرو رو

آیراجونم...فردا شب شب قدره...عزیزم منو و آبجی زهرامو از دعاهای خیرت محروم نکنی ی وخ... ماهم همیشه به یادتیم،دعا میکنیم همتونو
شنبه 13 تیر 1394 03:04
راستی برد والیبال رو هم تبریک میگم
زینب

منم تبریییییییییک...ایشالا که بازی دوممونم ببریم...لهستانم بازیاشو ببازه....صعود بوکونیم

شنبه 13 تیر 1394 02:59
ترانه 39 هفته تیتراژ سریالی به همین اسم و سروده بی نظیری از کاظم موسوی.حمید عسگری هم این ترانه رو خونده.پیشنهاد میکنم دانلود کنی...عزیزدلم اینم ادامه ش..
برای اینکه من آروم باشم،چقد توی دلت آشوب میشد
تو که هر روز زخمات تازه تر بود،بگو زخمای تو کی خوب میشد
یه جوری پرکشیدی از زمین که به اوج آسمون نزدیک تر شی
نخواستی رو زمین ردت بمونه،خودت خواستی که مفقودالاثر شی

هزار ماشاءالله به خواهرای گلم.این کتابا که اسم بردی هم جز بهترینها و پرفروشترینهاست.چشـــم ان شاءالله در اولین فرصت خواهم خوند.
زینب

دستت مرسی عزیزم....تواولین فرصت حتما دانلودش میکنم...
مرسییییییییییی ادامشو گذاشتی

خودت هزارماشالا که میدونم آمار کتابات بیشتر از ماست
شنبه 13 تیر 1394 01:07
سلام
خوشحال شدم دیدم معرفی کتاب هم جزیی از برنامه وبلاگتونه زینب خانومی..
من هم این کتابو خوندم..عالیه،هم از نظر حرفی که این کتاب برای زدن داره و هم نحوه بیان و پیوستگی مطالب و هم امتیازاتی که تو بحث خاطره نویسی نسبت به بعضی کتابهای دیگه داره..امیدوارم همه و مخصوصا جوونها این کتابو بخونن.این روزا یه ارزشهایی تو جامعه داره کمرنگ میشه.ماها نمیدونیم چی شد که الان اینجاییم و در امنیت کامل زندگی میکنیم.نمیدونم چند نفر باقی زندگیشونو بی دست و پا و چشم و ...زندگی میکنن.نمیدونیم چند نفر نمیتونن حتی درست نفش بکشند،نمیدونیم چند تا دختر تمام لحظاتشون پر از دغدغه اینه که نکنه فردا صبح بابا دیگه.. و چند تا زن تمام داراییشون یه عشق زخمی و یه نگاه خیسه..نمیدونیم چند نفر چند ساله منتظر یه تیکه استخونن که یه نشونه باشه از تمام وجود یه آدم..نمیدونیم کمر چند تا مادر بی پناه شکست،نمیدونیم چه حسرتایی برای ابد تو دل بازمانده هاشون جا خوش کرد...نمیدونیم ....و نمیدونیم و نمیدونیم...حداقل احترام بذاریم به نامشون به راهشون به یادگارهاشون..حداقل تلاش کنیم قهرمانهای بی نام و نشانمون رو بشناسیم،حداقل اختیار گوش ها و چشمهامونو کورکورانه به افرادی نسپاریم که از ما نیستن..یادمون باشه یه عده با رفتنشون تلاش کردند به ما ارزش بدن،خودمون رو بی ارزش نکنیم.
چقد روی تنت ترکش نشست و رگای خاکو پر کردی با خونت
که دست بردار نیست این خاک،یه لحظه از پلاک و استخونت
تو آغوش خدا خوابیدی شاید،که دیگه قصد کردی برنگردی،
کدوم حاجت رو میخواستی بگیری،که حتی دست و پاتم نذر کردی
واسه روزای بی دردی که دارم،تو اوج خون میون درد بودی
خدا میدونه که بی تو چی میشد،تو تنهایی یه لشگر مرد بودی
چقد قدم زدی میدون مین و،که من هر جا قدم میذارم امنه
چجوری خاکتو دیوار بستی که حتی خونه بی دیوارم امنه
...
زینب

سلام خانوم گل!
مرسی عزیزم...ایشالا بتونیم چیزای بهتری هرروز به این وبمون اضافه کنیم...
خیلی کتاب زیبایی ه آیرا،نه؟ انقد دلم میخواد وقت داشتم یه دور دیگه هم میخوندمش...
حرف وقتی از دل باشه به دل میشینه...حرفات دلنشینه

وای خدا...چقد شعرش خوشگله...از خودته یا از جایی گرفتی؟؟ کاملشو میخواااااااااااااام

آیرا بهت پیشنهاد میکنم کتابای "پایی که جاماند" و "من زنده ام" رو هم بخونی...الان من دارم اولیه رو میخونم زهرا دومیه رو...این کتاباهم خیلی خوبن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

استخاره با قرآن
استخاره

دانشنامه عاشورا
روزشمار محرم عاشورا